الشيخ رسول جعفريان

767

رسائل حجابيه (فارسى)

در مجلس درس مىآيى و مخصوصا امروز هنوز لقمة الصباح را نخورده‌اى به كجا رفتى و تا به حال كه نزديك ظهر است به خانه نيامدى ! عبد الرحمن خواست انكار كند . ديد مبادا پدر ظنّ بدى دربارهء او ببرد ؛ قصّهء خود را از اوّل تا به آخر نقل كرد . دنيا در نظر حافظ داود هراتى تاريك گرديد . گفت : اى كرّه خر ! اين شيخ عبد اللّه سبزوارى رافضى است . من كاملا او را مىشناسم و از اهل سبزوار است . هرچند سال يك مرتبه به هرات مىآيد و در كتابخانه‌ها و مدارس هرات گردش مىكند تا مثل تو احمق و خرى را از دين خارج و مثل خود شيعه و رافضى نمايد ، و بر ساحت قدس امام اعظم اين تهمت‌ها را بزند . عبد الرحمن گفت : اى پدر ! بىانصافى مفرما ؛ شيخ عبد اللّه از نزد خود چيزى نگفته و اين مطاعن و قوادح را نسبت به امام اعظم به كتب معتبرهء خودمان داده . حافظ داود گفت : مگر تو اين كتب را ديده‌اى كه تصديق او نمودى ؟ عبد الرحمن گفت : بعضى را ديده‌ام و بعضى ديگر را ان شاء اللّه موفّق به رؤيت و مطالعه خواهم شد . هرگاه شيخ عبد اللّه دروغ گفته باشد رجوع به مذهب خود خواهم نمود ، و اگر راست باشد ، بدانيد كه شما محاسن و ريش خود را در جهالت و ضلالت سفيد نمودى ! حافظ داود دانست كه اين پسر ديگر رجوع به مذهب حنفى نخواهد كرد ؛ چون علم و اطلاع شيخ عبد اللّه را حافظ مىشناخت و آوازهء او را شنيده بود ؛ فلذا از پسر خود مأيوس گرديد و لشكر حزن و اندوه كاملا در قلب او هجوم‌آور شد و در نتيجهء اين پيش‌آمد ، حافظ داود مريض بسترى شد و از بسيارى حزن و اندوه پس از چند روزى و اصل شد به جاى ابو حنيفه . عبد الرحمن پس از تجهيز پدر ، به طلب شيخ عبد اللّه رفت . معلوم شد پس از رفتن شيخ عبد الرحمن از كتابخانه ، به سرعت هرچه تمام‌تر شيخ عبد اللّه به جانب سبزوار مراجعت كرده ، از خوف فتنه و افشاى سرّ او ؛ عبد الرحمن چون مطّلع شد از حركت او به سمت سبزوار ، از هرات فورا قطع علاقه كرده با كمال سرعت همه جا آمده تا وارد سبزوار شد . بعد از تهيّهء منزل ، اوّل به طلب حاج مهدى كتابفروش رفت و مطالعهء كتاب تاريخ بغداد نمود . پس از مطالعه ديد آنچه را شيخ عبد اللّه گفته ، به اضعاف مضاعف او در تاريخ بغداد موجود است . بعد از او كتب ديگرى هم كه داشت ، گرفته مطالعه نمود و در خلال مطالعه احوال شيخ عبد اللّه را پرسيد . حاج مهدى گفت : مدّتى نبودند و تازه وارد شده ، نمرهء خانه را داد و پسر خود را همراه ملّا عبد الرحمن نمود براى دلالت تا رسيد منزل ملا عبد اللّه . پس از ورود و مصافحه و معانقه ، شيخ عبد اللّه مقدم ملّا عبد الرحمن را گرامى داشته ، او را به كتابخانهء خود برد . ملّا عبد الرحمن ديد كه ملا عبد اللّه كتابخانهء معتبرى دارد ، بسيار خوشحال شد . ملّا عبد اللّه مراسم مهمان‌نوازى را بجاى آورد ؛ چون ظهر شد ، ديد ملا عبد اللّه